اریک فروم کیست؟ زندگی، نظریهها و مهمترین آثار روانشناس اجتماعی

اریک فروم از چهرههای مهم روانشناسی اجتماعی و روانکاوی در قرن بیستم بود؛ متفکری که با نقد برخی نظریههای زیگموند فروید، نقش جامعه و فرهنگ را در شکلگیری شخصیت انسان برجسته کرد و آزادی را یکی از نیازهای اساسی انسان دانست.
اریک فروم کیست؟
اریک فروم روانشناس اجتماعی و روانکاو آلمانی بود که با مکتب فرانکفورت و نظریه انتقادی ارتباط داشت.
او بیش از هر چیز به دلیل نگاه انتقادی خود به برخی دیدگاههای زیگموند فروید و تاکید بر نقش عوامل اجتماعی و فرهنگی در رشد انسان شناخته میشود.
فروم معتقد بود برای درک رفتار انسان نمیتوان فقط به نیروهای درونی و زیستی توجه کرد. جامعه، فرهنگ و شرایطی که فرد در آن زندگی میکند نیز میتوانند تاثیر مهمی بر شخصیت و مسیر رشد او داشته باشند.
یکی از ایدههای محوری او این بود که آزادی بخش مهمی از ماهیت انسان است. او تلاش کرد توضیح دهد که انسان در کنار نیاز به آزادی، با نیازهای بنیادی دیگری نیز روبهرو است که بر زندگی روانی و اجتماعی او تاثیر میگذارند.
فروم در طول زندگی خود علاوه بر تدریس و پژوهش، آثار متعددی منتشر کرد و به فعالیت بالینی نیز پرداخت.
زندگی اولیه اریک فروم
اریک فروم در ۲۳ مارس ۱۹۰۰ در فرانکفورت آلمان به دنیا آمد.
او تنها فرزند خانوادهای یهودی و ارتدوکس بود. فروم بعدها خانواده خود را «بسیار روانرنجور» توصیف کرد.
آغاز جنگ جهانی اول تاثیر عمیقی بر او گذاشت. فروم در ۱۴ سالگی علاقه شدیدی به رفتار گروهی پیدا کرد و تلاش کرد بفهمد چرا انسانها در شرایط اجتماعی و سیاسی خاص، رفتارهایی متفاوت از حالت معمول خود نشان میدهند.
او برای پیدا کردن پاسخ پرسشهای خود به مطالعه آثار متفکرانی مانند زیگموند فروید و کارل مارکس روی آورد.
همین علاقه اولیه بعدها زمینهای برای شکلگیری دیدگاه فروم درباره ارتباط میان روان انسان، جامعه و فرهنگ شد.
تحصیلات اریک فروم
فروم در دانشگاه هایدلبرگ به مطالعه جامعهشناسی پرداخت و در سال ۱۹۲۲ با دریافت مدرک دکترا تحصیلات خود را به پایان رساند. استاد راهنمای او آلفرد وبر بود.
در سال ۱۹۲۴، مطالعه روانکاوی را در دانشگاه فرانکفورت آغاز کرد و سپس به موسسه روانکاوی برلین رفت.
فروم در مسیر حرفهای خود همزمان با روانکاوی، به جامعهشناسی و نظریههای اجتماعی نیز توجه داشت؛ ترکیبی که بعدها یکی از ویژگیهای مهم رویکرد فکری او شد.
ازدواج فروم با فریدا رایشمان
فروم در سال ۱۹۲۶ با فریدا رایشمان ازدواج کرد. رایشمان ۱۰ سال از او بزرگتر بود و پیش از ازدواج، روانکاو خود فروم نیز محسوب میشد.
این ازدواج تنها چهار سال دوام داشت و در نهایت در سال ۱۹۳۰ به پایان رسید.
این بخش از زندگی فروم نشان میدهد که مسیر شخصی و حرفهای او از همان سالهای ابتدایی با روانکاوی و فعالیت بالینی ارتباط نزدیکی داشت.
آغاز فعالیت حرفهای و موسسه روانکاوی فرانکفورت
فروم از بنیانگذاران موسسه روانکاوی فرانکفورت بود و از سال ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۲ در آنجا به تدریس پرداخت.
با قدرت گرفتن نازیها، این موسسه به ژنو در سوئیس منتقل شد و بعدها فعالیتهای آن به دانشگاه کلمبیا در نیویورک ارتباط پیدا کرد.
ظهور نازیها و شرایط سیاسی اروپا نیز در زندگی و مسیر فکری فروم تاثیر داشت و در نهایت او را به سمت فعالیت حرفهای در ایالات متحده سوق داد.
فعالیت فروم در آمریکا
پس از مهاجرت به آمریکا، فروم در چند موسسه آموزشی به تدریس پرداخت.
از جمله مراکزی که او در آنها فعالیت داشت میتوان به مدرسه جدید پژوهشهای اجتماعی، دانشگاه کلمبیا و دانشگاه ییل اشاره کرد.
با این حال، دیدگاههای انتقادی او نسبت به نظریههای فروید باعث شد با برخی روانکاوان اختلاف پیدا کند.
در سال ۱۹۴۴، موسسه روانکاوی نیویورک، فروم را از نظارت بر دانشجویان منع کرد.
این اختلافها نشاندهنده فاصله تدریجی فروم از برخی اصول سنتی روانکاوی فرویدی بود؛ فاصلهای که در سالهای بعد بیشتر شد.
مهاجرت به مکزیک و فعالیت دانشگاهی
فروم در سال ۱۹۴۴ دوباره ازدواج کرد و تابعیت ایالات متحده را به دست آورد.
او سپس به مکزیک رفت؛ هدف او از این جابهجایی، کمک به کاهش بیماری همسر دومش بود.
فروم در سال ۱۹۴۹ تدریس در دانشگاه مستقل ملی مکزیک را آغاز کرد و تا زمان بازنشستگی در سال ۱۹۶۵ به فعالیت خود در آنجا ادامه داد.
پس از مرگ همسرش در سال ۱۹۵۲، فروم موسسه روانکاوی مکزیک را بنیان گذاشت و تا سال ۱۹۷۶ ریاست آن را بر عهده داشت.
او در سال ۱۹۵۳ برای سومین بار ازدواج کرد و همچنان به تدریس در مکزیک ادامه داد.
فروم علاوه بر فعالیت در مکزیک، در دانشگاههای دیگری از جمله دانشگاه ایالتی میشیگان و دانشگاه نیویورک نیز تدریس کرد.
سالهای پایانی زندگی فروم
فروم در سال ۱۹۷۴ از مکزیکوسیتی به مورالتو در سوئیس نقل مکان کرد.
او تا پایان زندگی در سوئیس ماند و در سال ۱۹۸۰ درگذشت.
با وجود آنکه بخش مهمی از فعالیت حرفهای فروم در اروپا و آمریکا شکل گرفت، فعالیتهای او در مکزیک نیز جایگاه مهمی در کارنامه حرفهایاش داشت؛ بهویژه تاسیس موسسه روانکاوی مکزیک و ادامه مدیریت آن تا سال ۱۹۷۶.
چرا اریک فروم از فروید فاصله گرفت؟
فروم در ابتدا تحت تاثیر اندیشههای فروید قرار داشت، اما بعدها با بسیاری از دیدگاههای او مخالفت کرد.
او به گروهی از متفکران روانکاوی پیوست که بعدها با عنوان نوفرویدیها شناخته شدند. کارن هورنای و کارل یونگ نیز در شمار چهرههایی قرار داشتند که در شکلگیری جریانهای پسافرویدی نقش داشتند.
فروم با برخی مفاهیم مهم نظریه فروید، از جمله عقده ادیپ، غریزه زندگی و مرگ و نظریه لیبیدو، اختلاف نظر داشت.
اما مهمترین تفاوت فروم با فروید فقط به مخالفت با چند مفهوم محدود نمیشد. فروم معتقد بود برای فهم رشد شخصیت انسان باید نقش جامعه و فرهنگ را نیز جدی گرفت.
از نگاه او، انسان فقط محصول نیروهای درونی و زیستی نیست؛ شرایط اجتماعی و فرهنگی نیز در شکل دادن به شخصیت و انتخابهای او نقش دارند.
آزادی از نگاه اریک فروم
یکی از مفاهیم محوری در اندیشه فروم، آزادی بود.
او آزادی را بخش مهمی از ماهیت انسان میدانست، اما در عین حال معتقد بود آزادی میتواند برای انسان همراه با اضطراب و مسئولیت باشد.
انسان از یک سو میخواهد مستقل باشد و هویت خود را بسازد و از سوی دیگر، نیاز دارد با دیگران ارتباط برقرار کند و احساس تعلق داشته باشد.
همین تنش میان استقلال و تعلق یکی از موضوعاتی است که در اندیشه فروم اهمیت زیادی دارد.
به همین دلیل، آزادی در نظریه فروم صرفاً به معنای رها بودن از محدودیتهای بیرونی نیست؛ بلکه با مسئله هویت، رابطه با دیگران و معنای زندگی نیز ارتباط پیدا میکند.
نیازهای وجودی از نگاه فروم
فروم زندگی انسان را با نوعی تناقض اساسی مرتبط میدانست.
از یک طرف، انسان بخشی از طبیعت است و از سوی دیگر، از آن جدا شده و توانایی آگاهی از خود، انتخاب و اندیشیدن درباره زندگی خود را دارد.
به اعتقاد او، همین وضعیت باعث شکلگیری نیازهای اساسی وجودی میشود.
فروم پنج نیاز وجودی مهم را مطرح کرد:
۱. ارتباط و پیوند
انسان نیاز دارد با دیگران ارتباط برقرار کند و احساس کند به دیگران تعلق دارد.
این نیاز میتواند از طریق عشق، دوستی و روابط انسانی سالم تجربه شود.
۲. خلاقیت و آفرینندگی
فروم معتقد بود انسان فقط به دنبال بقا نیست؛ بلکه نیاز دارد چیزی ایجاد کند و بر جهان تاثیر بگذارد.
خلاقیت میتواند یکی از راههایی باشد که فرد از طریق آن احساس اثرگذاری و زنده بودن را تجربه میکند.
۳. ریشهداشتن
انسان نیاز دارد احساس کند به جایی تعلق دارد و دارای نوعی ریشه و پیوند با جهان اطراف خود است.
از دست دادن این احساس تعلق میتواند با تنهایی و بیثباتی همراه شود.
۴. هویت
داشتن احساس هویت به فرد کمک میکند بداند چه کسی است و جایگاه خود را در جهان چگونه تعریف میکند.
از دیدگاه فروم، شکلگیری هویت مستقل یکی از نیازهای مهم انسان است.
۵. چارچوب جهتگیری
انسان برای تصمیمگیری و معنا دادن به تجربههای زندگی به نوعی چارچوب ذهنی نیاز دارد.
این چارچوب میتواند به فرد کمک کند جهان را بهتر درک کند و برای انتخابهای خود جهت داشته باشد.
رابطه فروم با روانشناسی انسانگرا
اندیشههای فروم تاثیر قابل توجهی بر روانشناسی انسانگرا داشت.
او انسان را موجودی میدید که تنها تحت تاثیر غرایز قرار ندارد، بلکه توانایی انتخاب، رشد، خلق کردن و شکل دادن به شخصیت خود را نیز دارد.
فروم معتقد بود زندگی انسان با یک تناقض اساسی همراه است: انسان هم بخشی از طبیعت است و هم به دلیل خودآگاهی، خود را از آن جدا تجربه میکند.
از همین تضاد، بسیاری از نیازهای وجودی انسان شکل میگیرند.
این نگاه باعث شد اندیشه فروم در فاصله میان روانکاوی، روانشناسی اجتماعی و روانشناسی انسانگرا قرار بگیرد.
دیدگاه فروم درباره رشد شخصیت
فروم رشد شخصیت را فرایندی میدانست که در آن فرد باید به تدریج به آن چیزی تبدیل شود که ظرفیت آن را دارد.
او در کتاب «انسان برای خویشتن» در سال ۱۹۴۷ نوشت:
«وظیفه اصلی انسان در زندگی این است که خود را به دنیا آورد؛ یعنی به آن چیزی تبدیل شود که بالقوه هست. مهمترین محصول تلاش او، شخصیت خودش است.»
این دیدگاه، رشد شخصیت را فراتر از سازگاری ساده با محیط قرار میدهد.
از نگاه فروم، انسان میتواند در شکل دادن به شخصیت خود نقش فعالی داشته باشد و زندگی خود را آگاهانهتر بسازد.
فروم و تلاش برای پیوند روان انسان با جامعه
فروم درباره هدف کار خود توضیح داده بود که میخواست قوانین حاکم بر زندگی فرد و قوانین حاکم بر زندگی انسان در جامعه را درک کند.
او تلاش کرد بخشهای ماندگار نظریه فروید را از فرضهایی که نیاز به بازنگری داشتند جدا کند.
در عین حال، رویکرد مشابهی را درباره نظریه مارکس دنبال کرد و در نهایت تلاش کرد از فهم و نقد هر دو متفکر، به نوعی ترکیب نظری برسد.
این نگاه نشان میدهد که فروم تلاش داشت روان انسان را جدا از ساختارهای اجتماعی بررسی نکند.
برای او، فرد و جامعه دو موضوع کاملاً جدا از یکدیگر نبودند؛ بلکه زندگی روانی انسان در بستر روابط اجتماعی و فرهنگی شکل میگرفت.
مهمترین آثار اریک فروم
فروم آثار متعددی در زمینه روانکاوی، جامعه، آزادی، شخصیت و روابط انسانی منتشر کرد.
از مهمترین کتابهای او میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
گریز از آزادی، ۱۹۴۱
انسان برای خویشتن، ۱۹۴۷
روانکاوی و دین، ۱۹۵۰
جامعه سالم، ۱۹۵۵
هنر عشق ورزیدن، ۱۹۵۶
دل انسان، ۱۹۶۴
ماهیت انسان، ۱۹۶۸
آناتومی ویرانگری انسان، ۱۹۷۳
هنر بودن، ۱۹۹۳
درباره انسان بودن، ۱۹۹۴
دو اثر از این فهرست، یعنی «هنر عشق ورزیدن» و «گریز از آزادی»، از شناختهشدهترین کتابهای فروم هستند و ایدههای او درباره آزادی، رابطه انسانی و رشد شخصیت را به شکلی گسترده مطرح میکنند.
چرا اریک فروم هنوز اهمیت دارد؟
اهمیت فروم فقط به تاریخ روانکاوی محدود نمیشود.
او یکی از متفکرانی بود که تلاش کرد میان روان انسان و جامعه ارتباط برقرار کند. در نگاه او، برای فهم شخصیت انسان باید پرسید فرد در چه شرایط اجتماعی و فرهنگی زندگی میکند و این شرایط چگونه بر انتخابها، نیازها و روابط او تاثیر میگذارند.
همچنین تاکید او بر آزادی، هویت، ارتباط، خلاقیت و احساس تعلق باعث شد بسیاری از مسائل انسانی از زاویهای فراتر از آسیبشناسی روانی بررسی شوند.
از این منظر، فروم تنها درباره مشکلات روانی صحبت نمیکرد؛ بلکه درباره این پرسش بنیادی نیز فکر میکرد که انسان چگونه میتواند به آن چیزی تبدیل شود که ظرفیت آن را دارد.
میراث اریک فروم در روانشناسی
اریک فروم یکی از چهرههای تاثیرگذار روانکاوی و روانشناسی اجتماعی در قرن بیستم بود که با نقد نظریههای فروید و تاکید بر نقش جامعه و فرهنگ، مسیر متفاوتی را دنبال کرد.
او آزادی را بخش مهمی از طبیعت انسان میدانست و معتقد بود انسان در کنار آزادی به نیازهایی مانند ارتباط، خلاقیت، ریشهداشتن، هویت و داشتن چارچوبی برای جهتگیری نیاز دارد.
فعالیت حرفهای فروم نیز گسترده بود؛ از تدریس در موسسات و دانشگاههای مختلف گرفته تا فعالیت بالینی و تاسیس موسسه روانکاوی مکزیک، که ریاست آن را تا سال ۱۹۷۶ بر عهده داشت.
میراث فروم را میتوان در تلاش او برای ایجاد پیوند میان روانکاوی، روانشناسی اجتماعی و مسائل فرهنگی و انسانی دید. او به جای آنکه انسان را صرفاً مجموعهای از غرایز و تعارضهای درونی بداند، او را موجودی اجتماعی، آزاد و در حال شکل دادن به شخصیت خویش میدید.



